گل همیشه بهار...

*الهم عجل لولیک الفرج*

بسم الله الرحمن الرحیم...

رسیدن به بزرگترین آرزویم (سفر به کربلا)بنظرم محال بود.چون احساس میکردم که امام حسین (ع) فقط گل های خوشبو را انتخاب میکنند..این سفر با لطف امام رضا (ع) نصیبم شد که ویزای آن را برایم امضاء کردند.و وقتی که همه چی برای رفتن آماده بود بازهم آرام و قرار نداشتم تا دیدن گنبد امام علی(ع).

               

ادامه در ادامه مطلب...


 

السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین...

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین...

رسیدن به بزرگترین آرزویم (سفر به کربلا)بنظرم محال بود.چون احساس میکردم که امام حسین (ع) فقط گل های خوشبو را انتخاب میکنند..این سفر با لطف امام رضا (ع) نصیبم شد که ویزای آن را برایم امضاء کردند.و وقتی که همه چیز برای رفتن آماده بود ولی بازهم آرام و قرار نداشتم تا دیدن گنبد امام علی(ع).

توی اتوبوس ناگهان گنبد و ایوان طلای امیر المومنین(ع) دیدم برای اولین بار در طول عمرم چنین حسی داشتم و قلبم طور خاصی می تپید.احساس من پر از شرم بود آنقدر خجالت می کشیدم که نمی توانستم از ایشان حاجتی درخواست کنم...

اگر قابل باشم اولین دعای من در نجف/کربلا/کاظمین فرج امام زمان(عج) بود.زمانی که برای اولین بار وارد حرم امام علی (ع) شدم خیلی دلم میخواست که زمان بایستد.هیچ نمی گفتم ،فقط سلام می دادم و روی زمین می نشستم و شروع کردم به گریه...گریه...

هروقت  ایوان و گنبد طلای  امیرالمومنین (ع) را می دیدم احساس می کردم که ایشان از دستم راضی نیست و حالت چهره شان طوری جدی است که اجازه نمی دهند با ایشان درد دل کنم.وقتی خواستم از ایشان حاجتی بخواهم زبانم بند می آمد و ذهنم خطور می کرد که فقط باید از ایشان تشکر می کردم که مرا قابل دانستند که به پابوس شان بروم.

در مسجد کوفه،وقتی داشتیم دو رکعت نمازمان را به پایان می رساندیم یه لحظه زمین در کنار مقام معراج حضرت محمد(ص)خیلی خوشبو شد ،نم بود مثل اینکه عطری از آسمان بر روی زمین نشست،شاید چیز خوشبو تر از این در طول عمرم  بو نکرده بودم .آن موقع شب جمعه بود آرزو می کردم که فردا در همین مسجد نماز جمعه بخوانیم.حالا نه دعای کمیل در این شب ،در کنار حرم امیرالمومنین(ع) نصیبمان شد و نه خواندن  نماز جمعه در روز جمعه،در این مسجد...

مسجد سهله چیز دیگر بود زمانی که وارد آنجا شدم مشتاق دیدار یارم بودم که تو کتاب نوشتند امام زمان(عج) بیشتر اوقات در این مسجد حضور دارند.به خاطر همین قبل و بعد از نمازهایم چند بار به این طرف و آن طرف نگاه می کردم که شاید خبری از یارم باشد.ولی متاسفانه سعادت نداشتم.الهم عجل لولیک الفرج...

بعد از زیارت امام علی(ع) راهی کربلا شدیم.توی جاده آرام آرام صحنه های کربلا پیش چشمم مجسم می شدند.یعنی در جاده ای که به شهر کربلا منتهی می شد ،در اطراف بیابان احساس می کردم که امام حسین (ع) هم با اسب سفیدشان دارند به کربلا می آیند.اصلا دلم نمی خواست که که زمان جلوتر برود چون هرچند که زمان میگذرد اوضاع کربلا بدتر می شود.دلم به حال حضرت زینب (س) می سوخت.

باور نمی کردم که بالاخره پا هایم را روی زمین کربلا گذاشتم و خیلی دلم می خواست وقتی از اتوبوس پیاده شدیم همان لحظه بر زمین بنشینم و زمین کربلا را بوسه بزنم  وچادرم را به خاک کربلا آغشته کنم.راه رفتن در روی زمین کربلا برای من خیلی سخت بود.

خیلی خیلی برایم عجیب بود که می دیدم پاهای ما چه جوری توان را رفتن بسوی حرم حضرت ابولفضل(ع)  را دارد.بله با لطف خدا اول به حرم حضرت ابوالفضل(ع) رفتم و چند ساعت بعد به حرم امام حسین (ع).حالتهای من در هنگام ورود به این دو حرم داغون بود یعنی صدای فرشتگان و ملائکه به گوشم می رسید.تا زمانی که آنجا بودیم همچنین صداها وجود داشت...و با اینکه در آنجا چهره های افراد اندوه بنظر نمی رسید ولی می شد که چهره های غمگین فرشتگان را تصور کرد هوا ،باد،ابر ،آسمانها،زمین ،گلها ،درختان و ... حال خوشی نداشتند.خدا تمام قاتلان امام حسین(ع) را تا ابد لعنت کند.

یک چیز دیگر هم برای من بسیار عجیب بود اینکه در بین الحرمین و حرم آب خوردن هم بود !آخر این وضعی؟! اصلا جرات نوشیدن آب و خوردن خوراک در حرم را نداشتم با اینکه یکی از شبها تا صبح توی حرم امام حسین (ع) بودم ولی اصلا جراتش را نداشتم که چیزی بخورم . آخر بنظرم بسیار شرم آور است.

نشستن و راه رفتن در بین الحرمین مثل نشستن و راه رفتن در آسمان است که به همه ی ما احساس سبکی می بخشد...قلمم اصلا توانای ادامه ء نوشتن درباره ی سفر کربلا را ندارد ،میتوانم بنویسم که کربلا یعنی نهایت عشق،که باید رفت و دید...

کاظمین بسیار با صفا بود،وارد آنجا که شدم لبخند های امام کاظم (ع) و نوه ی ایشان را احساس کردم که ازما استقبال می کردند.  از ایشان حاجت خواستم  با لطف خودشان بر آورده کردند.حرم هر معصوم(ع) بایکدیگر فرق ارد.

هوای سامرا را هم داشتم ولی موقیعت آنجا طوری نبود که میتوانستم برویم.

به امید اینکه این سفر نصیب کسانی که آرزویش را دارد ،بشود.انشالله به امید آن روز...

 

                                            پایان

نوشته شده در شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط مطهره نظرات ()


Design By : Pichak